قاشق عسل رو از ته ظرف میارم بالا...همون بالا نگهش میدارم تا عسل روی قاشق بچکه تو ظرف.بچکه؟ ولی عسل نمیچکه! فکر کنم فعل مناسب ریختن باشه! آره قاشق بالای ظرف نگه میدارم تا عسل بریزه توی ظرف...به قاشق نگاه میکنم که عسلا چجوری رشته رشته ازش جدا میشن...نازک و نازکتر میشن و در آخر رشته ها بین عسلای ظرف گم میشن...به این شفاف دوستداشتنی نگاه میکنم و فکر میکنم که چقدر عاشقشم و چقدر غصه دارم که دیگه داره تموم میشه!!

قصه ی عشق من و عسل جان بر میگرده به همین چند روز پیش...وقتی سر سفره نگاهم افتاد به لقمه گرفتنای هانی...یه تیکه نون،یه لایه نازک پنیر،یه تیکه گردو به اضافه ی یه تیکه بادوم، بعد قاشق عسل رو برداشت و روی محتویات لقمش،عسل ریخت!! و من همینجور بهت زده نگاهش کردم.همون لحظه تصمیمم رو گرفتم منم میخواستم امتحانش کنم...انجامش دادم! مو به مو انجامش دادم.حواسم خوب جمع کردم که عسل رو به اندازه بریزم! حالا وقتش بود...آروم گذاشتمش توی دهانم...چی بگم؟!.. محشر بود!بی نظیر!

حالا این شده سوال اول ذهنم : چندتا چیز محشر دیگه کنارم هست که من بهشون بی توجهم؟!

میشه یکی کمکم کنه که اطرافمو بهتر ببینم؟!