بابا روناش رو گرفته به چپ و راست خم میکنه..نمیشکنه..باز ساطور رو بر می داره این بار محکم تر میزنه..رون اولی جدا شد..بابا نفس نفس میزنه..پنج دقیقه استراحت میکنه..بعد دوباره ساطور رو بر میداره میره به جنگ رون دوم..روح این شترمرغه الان کجاست؟..رفته تو آسمون پیش مامان و باباش؟..تک تک ذرات وجودیش به کائنات پیوسته؟..اصلا روح نداره؟‌..اینجا رو مبل کنار من نشسته،مثل من پاهاشو گذاشته رو میزو داره پیرمرد و دریا میخونه؟..ناراحته که از فردا گوشت تنش میشه غذای ما؟..اه! آدم اینجوری که نگاه میکنه عذاب وجدان میگیره!..ما خودخواهیم که حییوونا رو میخوریم؟..اونا چه احساسی دارن که کمال وجودیشون اینه که خوب پروار بشن که ما بخوریمشون؟..بابا میگه این یکم بدحال بوده،به خاطر اینکه حروم نشه کشتنش!!..از کلمه ی قاتل فقط برای کسی که یه آدم رو میکشه استفاده میکنن؟..یعنی این آقای رسول قاتل نیست؟!..بابا شریک جرمه؟..یعنی ماها مرده خوریم؟ ..من اصلا فاز گیاه خواری ندارم..اینا همین جوری به ذهنم رسید..نکنه اینا یه تلنگره؟!..من که هیچ وقت به تلنگرا محل نمیدم!!