روبه روی یه رشته کوه نشستم...وسط یه آبیه آسمونیه وسیع ..خورشید هنوز بالای کوه هاست و پرتوهای مهربونش مستقیم داره میخوره تو تخم چشمم..هوای خوب و تنهایی و ببار ای ابر بهار شجریان..و اینه که خوبم..خوب.

هانی که گفت چه خبره عصبانی شدم و بهش گفتم که قرار بود سه بریم..گفت باشه و جوری رفتار کرد که مثلا بیخیال شده ولی من که میدونستم نشده پس اومدیم..حالا اون و اکیپ همکلاسیاش با استادشون دو سه تا تپه اونورتر دارن میچرن..سربالاییش خیلی تند بود این شد که من اعلام برائت کردم و نشستم همین جا و دلم میخواد بنویسم..نمیدونم چرا نمیتونم در مورد مسائل جدی بنویسم..شاید چون هیچی برام جدی نیست به جز یه چیزایی که نمیشه ازشون گفت و نوشت!..یعنی سختیش یه جوریه که میشه گفت نشدنیه..ولی خب در حقیقت هیچ چیز نشدنی نیست!!

خدایا حالم خوبه ولی اگه اینا همینجور بخوان به گردش علمیشون ادامه بدن..دوباره سرما میخورم!! خودت زودی برشون گردون!