پرسید چرا او را "آقا" می خوانم و نه "پدرم".این کفرم را درآورد و جواب دادم که پدرم نیست:با دیگران است.
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"نه،فرزندم.با شما هستم.اما نمی توانید این را دریابید چون دلتان کور است.من برایتان دعا خواهم کرد."
آن وقت نمی دانم چرا چیزی در درونم ترکید.زدم زیر نعره و بهش فحش دادم و گفتم دعا نکند.گریبان قبایش را گرفته بودم.تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم.خیلی مطمئن به نظر می نمود،نه؟با این همه،هیچ کدام از اطمینانها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزید.او حتی مطمئن نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی می کرد.باشد،من دست خالی می نمودم.اما از خودم مطمئن بودم،مطمئن از همه چیز،مطمئن تر از آنچه او بود،مطمئن از زندگیم و از این مرگی که فرا می رسید.

این بخشی از سه صفحه پایانی کتابه..صفحات دوست داشتنی من


بیگانه از اصلی ترین آثار فلسفه اگزیستانسیالیسمه..کامو در مقدمه‌ای بر این رمان می‌نویسه: دیرگاهی است که من رمان «بیگانه» را در یک جمله که گمان نمی‌کنم زیاد خلاف عرف باشد، خلاصه کرده‌ام: «در جامعهٔ ما هر کس که در تدفین مادر نگرید، خطر اعدام تهدیدش می‌کند.» منظور این است که فقط بگویم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازی معهود مشارکت نداشت. در این معنی از جامعه خود بیگانه است و از متن برکنار؛ در پیرامون زندگی شخصی، تنها و در جستجوی لذت‌های تن سرگردان. از این رو خوانندگان او را خودباخته‌ای یافته‌اند دستخوش امواج.



بیگانه همراه با دو اثر دیگر کامو یعنی اسطوره سیزیف و کالیگولا (که البته بعدها سوء تفاهم هم به آن افزوده شد) آثاری بودند که از آنها به عنوان سه‌تاییهای «دوره پوچی» مولف یاد می‌کنند. البته‌این نامی است که نخست خود کامو به‌این آثار اطلاق نمود و مدعی بود با‌این آثار می‌خواهد به ثبت‌این دوره بپردازد و شاید به آن خاتمه دهد. در واقع، دوره پوچی تنها دوره کامو نیست، بلکه برای او «دوره طغیان» نیز قائل شده‌اند که‌این دوره پس از دوره پوچی صورت می‌گیرد. دوره طغیان نیز شامل آثار دیگری همچون طاعون، انسان طاغی و عادل‌ها می‌شود.
در واقع کتاب بیگانه احساس پوچی و کتاب افسانه سیزیف مفهوم پوچی است.

یه سری آدما وقتی از چیزی سر در نمیارن خیلی راحت میگن چرته..اشتباهه..چندنفر آدم اینجوری ازم خواستن که از نویسنده های پوچ گرا چیزی نخونم..تعدادبی هم چون میدونن تحت تاثیر قرار میگرم و فکرم درگیر میشه میگن نخونم..گروه اول که هیچی،به حرف گروه دومم گوش نمیکنم ..چون خیلی مسخرست ..فکر میکنم اینم یه جور فرار کردنه..حالا نه که فکر کنم خیلی آدم قوی و اهل موندن و جنگیدنم ولی خب سعی که میتونم بکنم؟