از یه نقطه شروع شد..از یه سلول ..کم کم همه رو مثل خودش کرده..یاغی کرده..نمیدونید چقدر حالم رو بد می کنید..ازتون بدم میاد که پر شدید از چند تا خاطره..ای کاش میشد بترکید..میترسم بترکید محتویاتتون بپاشه به بقیه سلولام اونارم از دست بدم...شماها کجایید تو مغزم یا قلبم؟

درد مشترک داریم..باهاش حرف میزنم خالی میشم..ولی به یه جایی میرسه که دیگه فقط به هم نگاه میکنیم..اون از من میترسه ..من از اون!..ترس اصلیمون آیندست!!

میل عجیبی به داشتن یه حیوون دارم!