اون پیام داد..بعد از سلام و این حرفا میخواست بدونه من چقدر از بیماریش میدونم..بهش گفتم فکر کنم همه چی رو میدونم چون تو خانواده مون دوتا مثل اون داشتیم..کلی تعجب کرد..از جزئیات پرسید..از سن محمد و مهدی..از اینکه زنده ان یا نه..با هم در مورد بیماریش..امکانات..و از جور چیزا حرف زدیم..یه کمم من امروز خوش مزه شده بودم..باهاش چندتا شوخی کردم که فکر کنم زیاد خوشش نیومد..آخرش گفت من اولین کسی هستم که بین شصت و دو هزار تا فالویرش بهش پیام داده..تصادف جالبی بود..یه پروانه ای از بین شصت و دو هزار نفر فالوئرش به کسی پیام داده که روزای بچگیش به روزای تلخ زندگی دو تا پروانه گره خورده ..آخرش برای هم آرزوی سلامتی کردیم و بابای..بقیه ی زمانی که تو بیمارستان تا رسیدن نوبتم منتظر بودم به اون فکر کردم و به محمد و مهدی که الان کجان..به این که به نظر محمد من هنوزم خیلی لوسم یا نه؟!.. به اون شبی فکر کردم که داشتیم آب آلبالو میخوردیم و فاطی یه چیز خیلی خنده دار گفت و من انقدر خنده ام گرفت که آب آلبالوی توی دهانم به شدت از بینی و دهانم ریخت بیرون و بعد از اون دیگه ترکیدیم..الان که دارم به یادش میارم و مینویسمش یه لبخند گنده روی صورتمه..محمد توئم داری میخونی و میخندی نه؟..با خودت میگی این دختر دایی هیچ بویی از نویسندگی نبرده!..اخ که چقدر دلم برای اون روزای نفهمی و تو تنگ شده پسر!