روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

این موجود ناشناخته

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۱ ق.ظ
مامان با یه قرص میاد..گیر میده میگه بخور..یه نگاه به رنگت بکن..صدام میره بالا..لج کردم باهاش..آخر میذاره رو میز میره..من عصبانیم.
امیر کتابای هری پاترمو از انباری آورده نشسته به خوندن..شونه کردن موهام تموم شده..وایمیسم جلوی آینه که ببافمشون..میگه همینجوری قشنگ ترن..میگم قبلا گفتم که برای خوشگلی نمیبافم..یه حال خوبی دارم اما..انگار تو دلم قند آب میکنن.
عصر با فاطمه توی پارک قدم میزدیم..از همه چیز میگفتیم..حرف زدن خواهرا با هم اینطوریه..توی اون پارک تو روزای خیلی سخت هم قدم زدیم و حرف زدیم و نقشه کشیدیم برا آینده..امروز یه جورایی آینده بود..بهش گفتم پدرمون دراومد ولی بالاخره سختی رو گذروندیم..با هم خندیدیم..سختیا تموم نمیشن ولی کاشکی این روزایی که میخندیم و از سختیایی که گذشتن به هم میگیم هم تموم نشن.من خوشحالم.
یه آهنگ دانلود کردم عاشقانه و نسبتا خز و خیل..چند تا قطره اشک سر خوردن افتادن رو بالشت..غمم گین شده..دلتنگم..برای چی؟ برای کی؟..نمیدونم.
من میترسم.
به مامان فکر میکنم..من پشیمونم.
من..پنجاه و دو کیلو گوشت و استخون..صد و شصت و پنج سانت قد..بیست سال و هفت ماه سن.. حجم ندونستنم،حجم ناتوانیم تو کنترل خودم و دنیای اطرافم..حجم پشیمونیم از کارای کرده و نکرده م، شبا بیدار نگه م میداره.
من فکرای بزرگ دارم.
[بمونه برای وقتی که یادم نبود تو بیست سالگی به چی فکر میکردم.]



  • مهر بانو

نظرات (۱)

  • علیــ ـرضا
  • زندگیست
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی