روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

کافه پیانو

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ب.ظ

ازم پرسید : بابایی ما پول داریم؟

گفتم: نه.ما طبقه متوسط رو به پایینیم.

پرسید: یعنی چی؟

گفتم: یعنی نه آن قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.

آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو.تا می تونی ازش فرار کن.پشت سرت جا بذارش.خب؟...نزار دستش بهت برسه.


کتاب رو از هانی قرض گرفتم و حدودا هفتم مهر خوندنش رو شروع کردم.کتاب تنها 264 صفحه ست ولی خب این روزا که مسئولیت زندگیم رو تمام و کمال به عهده گرفتم شدیدا با کمبود وقت و انرژی مواجه م.این ماه اولی تو مدریت مالی گند زدم و چون قبل اومدن نطق غرایی درباره زیاد بودن پولی که بابا ماهانه برام در نظر گرفته بود، کردم غرورم نمیذاره براش اعتراف کنم چه گندی زدم.

کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری و برگزیده نظر سنجی روزنامه ی اعتماد از منتقدان به عنوان بهترین رمان سال 86 هست.از اون کتابایه که قرار نیست آخرش به چیز خاصی برسی به جاش روند داستان و فضاشه که نسبتا جذاب و جدیده.خودم کلی خوشم اومد از شخصیت فرهاد داستان بعد آخرش رفتم درباره ی نویسنده یه کم خوندم حالم گرفته شد.ولی خب ترجیح میدم شخصیت سیاسی نویسنده رو از هنرش کاملا جدا بدونم.

+هنوز از گرد راه نرسیده و خودش را نتکانده داشت برایم می برید و خودش هم می دوخت.درست مثل همه ی زن های دیگر.که همین که می فهمند یا حس می کنند یا پیش بینی ها این طور نشان می دهد که مردی مال آن هاست شروع می کنند از دوش مردک بالا رفتن.یعنی می نشینند روی شانه هایش و پاهای شان را هم از دو طرف گردنش به شکل تحقیرآمیزی آویزان می کنند.

+پکی به سیگارم زدم و بعد که دودش را دادم بیرون و فیلترش را هم انداختم زیر پا و لهش کردم و همان طور که داشتم با نک کفشم با فیلتر سیگارم ور می رفتم و روی زمین هی به این طرف و آن طرف غلتش میدادم گفتم:لابد به یکی قرضش داده ..میگفت تفریحش اینه که نصف شبا از یه کوه تو همین نزدیکیا بره بالا باهاش ماهو نگاه کنه.بعد سرم را آوردم بالا.نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم: می گفت بعیده هیشکی اون جا نباشه.

یه کافه به اسم کافه پیانو تو شهر دیدم به هانی گفتم فکر میکنه صاحبش این کتاب رو خونده گفت معلومه که نه..ولی من فکر میکنم خونده و گرنه چراباید اسم کافه شو بذاره کافه پیانو؟


"دنیای قشنگی داری به دنیای من نزدیک نشو."دیروز این جمله رو برای هانی از یه کانالی خوندم گفت این قشنگ تویی.بعدش کلی بهش گفتم که توضیح بده چرا ولی گفت نمیدونه .خودم از دیروز دارم به چراش فکر میکنم..چرا به نظرش این جمله رو من گفتم؟ چرا شخصیت من پشت این جمله ست؟ 

مسئول سایت چرا نمیفهمه ممکنه نوشتن این چرت و پرتا نیاز به کمی تمرکز داشته باشه؟چه جور آدمی این وقت صبح میشینه سریالای تلویزیون رو میبینه؟

از پنجره های رو به روم یه رشته کوه مشخصه و جلوش کلی آپارتمان مسکن مهر.هوا ابریه و آروم.مسئول سایت مذهبیه و سیاهپوش.یعنی تا آخر صفر میخواد سیاه بپوشه؟

به هانی میگفتم چرا تمام این شهر سربالاییه؟...گفت ببخشید بین این همه کوهیما..شهلا میگفت اگه یه نامزدی دوست پسری چیزی داشته باشی پایین سربالایی خوابگاه بهش زنگ میزنی اونم شروع میکنه قربون صدقه ت میره به خودت میای  می بینی رسیدی دم در خوابگاه اینطوریم مثل اسب به هن هن نمیوفتی!

از وابسته بودن بودن متنفرم..از وابسته شدن متنفرم..چون من آدم رها نکنی هستم و چقدر سخته زندگی وقتی آدم رها نکنی هستی.


 


  • مغز بادوم

کتاب

نظرات (۱)

شهر ما هم داره کافه پیانو 😁
یه شب رفتیم پیانو هم زدیم اونجا
پاسخ:
چقدر خوب..کافه تو کتاب پیانو نداشت..باید سر بزنم به کافه شهر،شاید اینم توش پیانو داره که اسمشو گذاشته کافه پیانو!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی