روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

شماره ۲۸

پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ

دم بیرون رفتن با فری جون بحثش شد. بیرون که رفتیم هم اون گریه میکرد هم آسمون. برگای پاییزی درختا تو آب بارون غرق شده بودن. با باد برای نگه داشتن چتر پنج رنگمون میجنگیدم و این فکر تو سرم وول میخورد که خوشبختی وقتی میاد سراغم که همه ی سختی ها رو با جون و دل بپذیرم. ادامه راه تا شهدا رو در سکوت و با پریدن گاه به گاه از روی چاله های آب گذروندیم. سعی کردم بخندونمش ولی بی فایده بود. ما خیلی شبیه همیم. گرمای توی کافه که خورد تو صورتم تازه فهمیدم بیرون چقدر سردم بوده. تو کافه به حرف اومد و از ترسش از آینده گفت و بازم چشماش خیس شد. گفتم این اشکا به پنه نمیخوره، برم دو تا قهوه سفارش بدم؟ و بالاخره خندید. ما خیلی شبیه همیم. با حس خوشایند سیری از کافه زدیم بیرون. و باز بارون و باز سرما. این دفعه طاقت نیوردم گفتم سردمه. گرمای تاکسی رو که تو بغل گرفتم، گوشم که به آهنگ آشنا خورد، همونطور که حرکت قطره های بارون روی شیشه رو دنبال میکردم فکر کردم که همه چی درست نیست، دلیل برای نگران بودنم کم نیست کار انجام نشده فراوونه ولی من خوشبختم. من زنده ام. من احساس میکنم که زنده ام . تا اون پسر بچه زد به شیشه. که معصومیتش قلبم لرزوند. اون حس پر از غم همیشگی سر تا پامو گرفت. دیگه اثری از حس خوشبختی نموند.حالا که دوتامون زیر پتو با گوشی هامون آروم گرفتیم و اون به استوری هم کلاسی هاش بلند بلند میخنده و من با لاک آبی جدیدی که خریدم ناخنامو رنگ میکنم انگار باز خوشبختی بهمون نزدیکه.

  • مغز بادوم

نظرات (۱)

  • هیوا جعفری
  • چه حس خوبی :) البته به جز اون بچه. هر وقت می بینمشون غم عالم میریزه تو دلم
    پاسخ:
    اوهوم:)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی