روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

قلبم تیکه پاره شد برای هاجر ..هاجر  بیچاره یِ عزیزِ من!..هاجر؛دخترکِ بیچاره ی مِرگان و سلوچ که به حجله ی علی گناو رفت..بله من تازه امروز از میانترم ها فارغ شدم و برگشتم وسط زندگی مِرگان!

طبق معمول اعصاب ندارم. کلی فکر و کار و درس و نقشه های جورواجور دارم، که باید بهشون سروسامون بدم. بیست سالگی روزای آخرشو طی میکنه و سراسر استرسم از آینده و سرعت گذر زمان..روز تولدم خونه خواهم بود و این دلگرمی بزرگیه.. هنوز اهداف بیست و یکسالگی رو مکتوب نکردم..این روزا کلی وقت با دوستان و هانی میگذرونم و خب این خوبه ولی من واقعا به چند ساعتی تنهایی مطلق در روز نیاز دارم.

غرق زندگی شو..با تمام وجودت حس کن زنده بودنت رو..عمیق نفس بکش..شاید همین لحظه ی بعد طناب پاره بشه!

  • مغز بادوم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی