روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

این کتاب رو ف جان از نمایشگاه کتاب امسال خرید.کتاب توسط نشر نون منتشر شده و تا حالا به چاپ چهارم رسیده.روی جلد کتاب درباره ش نوشته شده:
رمانی که وقتی تمام می شود،حتی قدرترین خوانندگان را هم تا مدت ها بی قرار می گذارد.نیویورک ژورنال اوبوکس

همچنین ذکر شده که از پرفروش های نیویورک تایمز بوده و خوب همین ها کافی بوده تا ف جان ۳۰۰۰۰ تومن پول بابتش پرداخت کنه و به کتابخونه مون اضافه ش کنه.

نویسنده ی کتاب خانمی هست به نام روث ور که اولین اثرش با عنوان در یک جنگل تاریک تاریک سال ۲۰۱۵ منتشر شده که خودم نخوندمش و طبق چیزایی که خوندم اثر دومش یعنی همین زنی در کابین ۱۰ از اولین اثرش بهتر و محبوب تره.
روث ور چهل و یک ساله و اهل انگلستانه.از نویسنده های جوون خوشم میاد😍روث ور

خب در خلاصه ی کتاب اومده که :لو بلک لاک،خبرنگار نویسنده مجله ی سفر،ماموریتی کم نظیر نصیبش می شود؛مسافرتی یک هفته ای با کشتی تفریحی لوکسی که تنها چند کابین دارد.آسمان صاف است،آب آرام و مهمانان خاص و خوش پوش کشتی سرمست از آغاز سفرشان با آن کشتی اختصاصی در دریای دل انگیز شمال.کابین هایش مجلل است و میهمانانی های شام پر از شر و شور.اما روزهای هفته که می گذرد،بادهای سردی عرشه ی کشتی را شلاق می زنند،آسمان خاکستری می شود و لو چیزی می بیند که آن را فقط می توان کابوسی عجیب تلقی کرد...

پشت جلد همینطور نوشته که طرفدارای دختری در قطار (اثر پائولا هاوکینز .۴۶ ساله.اهل زیمبابوه.خیلیم بهش میاد نویسنده باشه😍)از این کتاب خوششون میاد..ولی حقیقتا زنی در کابین خیلی بهتر از دختری در قطاره و داستان پرکشش تر و جذاب تری داره و ریتمش تنده و دیگه اینکه حوصلتون رو سر نمی بره!..ف جان یه روزه خوندش ولی من یه کم طول کشید تمومش کنم به خاطر مشغله های فراوانم🙈😂.در حالی می خوندمش که از در و دیوار این خونه و کوچه و شهر و انگار کل کائنات صدای نوحه و دسته و عزاداری میومد و میاد.جا داره بگم که من با اومدن دسته ها تو خیابونا و کوچه ها مخالفم و به نظرم اصلا کار درستی نیست.

خب یکم به داستان بپردازم..توی داستان یه شخصیتی هست به اسم ریچارد که معتقده همه باید قبل از مرگشون شفق قطبی رو ببینن..اسمش کاملا آشنا بود برام چون تو دبیرستان داشتیمش ولی خب واقعا هیچی از نحوه ی ایجادش یادم نبود..تو ویکی پدیا در تعریفش نوشته پدیده ی ظهور نور های رنگین و متحرک در آسمان شب است و معمولا در عرض های نزدیک به دو قطب زمین بر اثر برخورد ذرات باردار باد خورشیدی و یونیزه شدن مولکول های موجود در یونوسفر زمین به وجود می آید.خودمم از قسمت آخرش چیزی نفهمیدم ولی قشنگه ببینیدش:

شفق قطبی
توی کتاب توی نروژ این پدیده دیده شد.یکی از پسرای فامیل نروژ درس میخونه..خوش به حالش اون حتما دیدتش..من نروژ تو لیست سفرام نبود ولی بعد از این قضیه سعی میکنم اون وسطا یه جایی جاش بدم😁

یه جمله با حال دیگه هم از کتاب یادداشت کردم:
من فکر می کنم هر کسی وظیفه شه که تا آخرین ذره خوشی رو از زندگی بکشه بیرون،این طور فکر نمی کنین؟


چرا فکر میکنم.ذات زندگی تلخه.برای اینکه این دونستن دیوونه ت نکنه..فکر اینکه بالاخره میمیری و از بعد از اون هیچ خبری نداری افسرده و نابودت نکنه،باید بلند بخندی و تا میشه لذت ببری.

  • مغز بادوم