روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

نبودنت حالا دیگه بزرگ شده،دندون درآورده؛گاز میگیره!

گم میشم انگار..بعد از خنده های بلند و از ته دل یه دفعه که سکوت میشه..ذهنم خالی میشه..تاریک میشه..پر میشم از حس گم شدگی..اگه سکوت نشکنه یه غم تلخی تو تمام وجودم رخنه میکنه..اون موقع ست که یکی رو میخوام که بفهمه منو..بفهمه این حجم ترس پشت این لب های خندون رو!

چقدر راه مونده تا آرامش؟

  • مغز بادوم

ازم پرسید : بابایی ما پول داریم؟

گفتم: نه.ما طبقه متوسط رو به پایینیم.

پرسید: یعنی چی؟

گفتم: یعنی نه آن قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.

آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو.تا می تونی ازش فرار کن.پشت سرت جا بذارش.خب؟...نزار دستش بهت برسه.


کتاب رو از هانی قرض گرفتم و حدودا هفتم مهر خوندنش رو شروع کردم.کتاب تنها 264 صفحه ست ولی خب این روزا که مسئولیت زندگیم رو تمام و کمال به عهده گرفتم شدیدا با کمبود وقت و انرژی مواجه م.این ماه اولی تو مدریت مالی گند زدم و چون قبل اومدن نطق غرایی درباره زیاد بودن پولی که بابا ماهانه برام در نظر گرفته بود، کردم غرورم نمیذاره براش اعتراف کنم چه گندی زدم.

کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری و برگزیده نظر سنجی روزنامه ی اعتماد از منتقدان به عنوان بهترین رمان سال 86 هست.از اون کتابایه که قرار نیست آخرش به چیز خاصی برسی به جاش روند داستان و فضاشه که نسبتا جذاب و جدیده.خودم کلی خوشم اومد از شخصیت فرهاد داستان بعد آخرش رفتم درباره ی نویسنده یه کم خوندم حالم گرفته شد.ولی خب ترجیح میدم شخصیت سیاسی نویسنده رو از هنرش کاملا جدا بدونم.

+هنوز از گرد راه نرسیده و خودش را نتکانده داشت برایم می برید و خودش هم می دوخت.درست مثل همه ی زن های دیگر.که همین که می فهمند یا حس می کنند یا پیش بینی ها این طور نشان می دهد که مردی مال آن هاست شروع می کنند از دوش مردک بالا رفتن.یعنی می نشینند روی شانه هایش و پاهای شان را هم از دو طرف گردنش به شکل تحقیرآمیزی آویزان می کنند.

+پکی به سیگارم زدم و بعد که دودش را دادم بیرون و فیلترش را هم انداختم زیر پا و لهش کردم و همان طور که داشتم با نک کفشم با فیلتر سیگارم ور می رفتم و روی زمین هی به این طرف و آن طرف غلتش میدادم گفتم:لابد به یکی قرضش داده ..میگفت تفریحش اینه که نصف شبا از یه کوه تو همین نزدیکیا بره بالا باهاش ماهو نگاه کنه.بعد سرم را آوردم بالا.نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم: می گفت بعیده هیشکی اون جا نباشه.

یه کافه به اسم کافه پیانو تو شهر دیدم به هانی گفتم فکر میکنه صاحبش این کتاب رو خونده گفت معلومه که نه..ولی من فکر میکنم خونده و گرنه چراباید اسم کافه شو بذاره کافه پیانو؟


"دنیای قشنگی داری به دنیای من نزدیک نشو."دیروز این جمله رو برای هانی از یه کانالی خوندم گفت این قشنگ تویی.بعدش کلی بهش گفتم که توضیح بده چرا ولی گفت نمیدونه .خودم از دیروز دارم به چراش فکر میکنم..چرا به نظرش این جمله رو من گفتم؟ چرا شخصیت من پشت این جمله ست؟ 

مسئول سایت چرا نمیفهمه ممکنه نوشتن این چرت و پرتا نیاز به کمی تمرکز داشته باشه؟چه جور آدمی این وقت صبح میشینه سریالای تلویزیون رو میبینه؟

از پنجره های رو به روم یه رشته کوه مشخصه و جلوش کلی آپارتمان مسکن مهر.هوا ابریه و آروم.مسئول سایت مذهبیه و سیاهپوش.یعنی تا آخر صفر میخواد سیاه بپوشه؟

به هانی میگفتم چرا تمام این شهر سربالاییه؟...گفت ببخشید بین این همه کوهیما..شهلا میگفت اگه یه نامزدی دوست پسری چیزی داشته باشی پایین سربالایی خوابگاه بهش زنگ میزنی اونم شروع میکنه قربون صدقه ت میره به خودت میای  می بینی رسیدی دم در خوابگاه اینطوریم مثل اسب به هن هن نمیوفتی!

از وابسته بودن بودن متنفرم..از وابسته شدن متنفرم..چون من آدم رها نکنی هستم و چقدر سخته زندگی وقتی آدم رها نکنی هستی.


 


  • مغز بادوم

فرار اودیسه وار مردی از کره ی شمالی به سوی آزادی

این کتاب هم از نمایشگاه کتاب امسال سر از کتابخونه ی ما درآورد.کتاب همان طور که از عنوانش مشخصه داستان فرار مردی به نام شین دوک هیوک رو از یکی از اردوگاه های کار کره ی شمالی روایت می کنه.داستان برای من به شدت جذاب و پر از لحظاتی بود که از شدت تعجب دست از خوندن کشیدم و با خودم گفتم : واقعا؟..مگه میشه

من از کره شمالی تقریبا چیزی نمی دونستم فقط در حد خبر هایی که توی اخبار ایران از موفقیت هاشون توی ساخت و پرتاب موشک گاها گفته میشه و چیز دیگه ای که می دونستم این بود که کره ی شمالی یه کشور کمونیستیه.وقتی کتاب رو خوندم متوجه وجود اردوگاه های کار فراوونی که دولت کره ی شمالی ایجاد کرده و توشون به مردم خودش خیانت میکنه شدم.نوشته ی پشت جلد کتاب اینه:

اردوگاه های زندانیان سیاسی کره ی شمالی دو برابر گولاگ های استالین و دوازده برابر اردوگاه های نازی ها عمر دارند.هیچ کسی که در آنها به دنیا آمده،فرار نکرده است،هیچ کس جز شین دونگ هیوک.

فرار از اردوگاه 14،از طریق داستان تکان دهنده ی حبس و فرار شگفت انگیز شین اسرار تمامیت خواه ترین حکومت جهان را افشا می کند.شین چیزی از وجود تمدن نمی دانست-او مادرش را رقیبی برای غذا می دید،نگهبانان او را یک خبرچین بار آوردند و شاهد اعدام مادر و برادرش بود.همه کیم جونگ ایل را می شناختند اما کشورش را نه. این کشور گرسنه ،ورشکسته و مجهز به سلاح اتمی است و بین 150000 تا 200000 نفر به عنوان برده در اردوگاه های زندانیان سیاسی اش کار می کنند.

این کتاب با تمرکز بر داستان این جوان شگفت انگیز که در امنیتی ترین زندان امنیتی ترین کشور دنیا رشد کرده،اسرار مخفی این کشور را افشا می کند.فرار از ازدوگاه 14 خاطراتی بی نظیر است از یکی از تاریک ترین کشورهای جهان.این کتاب داستان تحمل ،شجاعت ،بقا و امید است.



تاریخ هایی که توی کتاب بهشون اشاره میشه اصلا دور نیستن و این برای من خیلی تعجب برانگیز بود مثلا جایی میگه در قحطی که در دهه ی 1990 اتفاق افتاد رفتگران با چرخ دستی های چوبی به ایستگاه ها سرکشی می کردند و جنازه ها را بر می داشتند شایعات زیادی از همنوع خواری پخش می شد که براساس آن ناقلان ادعا می کردند کودکانی را که اطراف ایستگاه می پلکیدند به خاطر گوشت شان بی هوش می کردند،می کشتند و سلاخی شان می کردند.

مطلب دیگه ای که حین خوندن کتاب توجهم رو جلب کرد اینه که من دوری و نزدیکی همه ی تاریخ ها رو با دسامبر 1997 میسنجم.تاریخی که خودم به دنیا اومدم.در واقع هیچ تاریخ میلادی مهم دیگه ای رو حفظ نیستم حتی جنگ های جهانی رو.یه تاریخ میلادی که از این کتاب یادگرفتم ژانویه 1950هست.سالی که جنگ دو کره با تجاوز و حمله ی غافلگیرانه کره ی شمالی آغاز شد جنگی که خانواده های بسیاری رو از هم جدا کرد.

این کتاب قاعدتا روح لطیفی نداره شکنجه هایی که توی اردوگاه برای شین و اطرافیانش اتفاق افتاد به طور کامل توضیح داده میشه.من درباره ی اسارت قبلا یه کتاب خوندم.کتاب پایی که جا ماند نوشته ی سید ناصر حسینی پور.عید 95 که من و بابا خونه موندیم که من برای کنکور درس بخونم میذاشتمش لای شیمی مبتکران و می خوندمش.با اون کتاب من کلی گریه کردم به خصوص که اون زمان اعتقادات مذهبیم خیلی بیشتر از الان بود.شکنجه هایی که تو فرار از اردوگاه توصیف میشه به مراتب بدتر از پایی که جا ماند هستند.

این کتاب در واقع نمونه ی واقعی از جامعه ای هست که توی کتاب ۱۹۸۴به تصویر کشیده میشه.یه جاهایی  از کتاب به این فکر کردم که اون چه به مردم زندانی تو اردوگاه های کره ی شمالی به طور کلی میگذره اگر بیشتر از واقعه ی عاشورا تلخ و اندوهبار نباشه کمتر هم نیست.

در نهایت بگم که کتاب نوشته ی بلین هاردن روزنامه نگار و نویسنده ی 65 ساله ی آمریکایی هست که به نظرم سال 2012 منتشر شده.



از احوال خودم هم که شب های اخیر رو تو مسجد و هیئت گذروندم و گاها وسط مداحی ها به این فکر کردم که من اینجا چی کار میکنم؟و مهمتر اینکه برای چی گریه میکنم؟

دیشب متن سخنرانی شهید بهشتی تو تاسوعای 1345 رو خوندم.روایت اونچه که باعث وقوع واقعه ی عاشورا شد.تفکر و سیاستی که امام حسین برای اونچه که انجام داد داشت رو توضیح داده بود در واقع روایت تاریخیه بدون سعی در سو استفاده از احساسات آدم.به کسی که مثل خودم یادش نمیاد که اصل قضیه چی بود خوندنش رو توصیه میکنم. 

لحظه های جذاب در هیئت برای من:یه مادر برای سرگرم کردن بچه ش انیمیشن بچه رئیس رو تو گوشیش پلی کرده بود منم یواشکی نگاه می کردم خنده ام میگرفت.یه بچه کوچولو هم تو تاریکی اشتباهی فکر کرد من مامانشم اومد نشست رو پام می خواستم بخورمش.یه دختر بچه ام دیشب عروسکش رو آورده بود وقتی میخواست بدتش به مامانش بره آب بخوره گفت مراقب باش بچه م خوابه..امشبم نخوابیدن عصر رو بهونه کردم و گفتم من نمیام بعد مامی گفت امشب به خاطر امام حسین بیا..بش گفتم مگه دیشب برای تو اومدم که امشب برای امام حسین بیام..دیر شده بود دیگه زیاد بهم گیر نداد رفت..واقعا من به چی اعتقاد دارم خودمم نمی دونم.

یه حرکت مخفی هم هفته پیش زدم..خودم هنوز براش ذوق میکنم...رفتم آزمایشم نشون دکترم بدم نمیدونم از کدوم دنده پاشده بود فقط آمپول نوشت..منم نسخه رو نگرفتم اومدم خونه به مامان گفتم دکتر گفت همون قرص قبلیا رو بخور..خوبه که دفترچه  بیمه آدم یه چیز شخصیه!


خوندن کتاب فرار از اردوگاه 14 به شدت توصیه میشه.


  • مغز بادوم

این کتاب رو ف جان از نمایشگاه کتاب امسال خرید.کتاب توسط نشر نون منتشر شده و تا حالا به چاپ چهارم رسیده.روی جلد کتاب درباره ش نوشته شده:
رمانی که وقتی تمام می شود،حتی قدرترین خوانندگان را هم تا مدت ها بی قرار می گذارد.نیویورک ژورنال اوبوکس

همچنین ذکر شده که از پرفروش های نیویورک تایمز بوده و خوب همین ها کافی بوده تا ف جان ۳۰۰۰۰ تومن پول بابتش پرداخت کنه و به کتابخونه مون اضافه ش کنه.

نویسنده ی کتاب خانمی هست به نام روث ور که اولین اثرش با عنوان در یک جنگل تاریک تاریک سال ۲۰۱۵ منتشر شده که خودم نخوندمش و طبق چیزایی که خوندم اثر دومش یعنی همین زنی در کابین ۱۰ از اولین اثرش بهتر و محبوب تره.
روث ور چهل و یک ساله و اهل انگلستانه.از نویسنده های جوون خوشم میاد😍روث ور

خب در خلاصه ی کتاب اومده که :لو بلک لاک،خبرنگار نویسنده مجله ی سفر،ماموریتی کم نظیر نصیبش می شود؛مسافرتی یک هفته ای با کشتی تفریحی لوکسی که تنها چند کابین دارد.آسمان صاف است،آب آرام و مهمانان خاص و خوش پوش کشتی سرمست از آغاز سفرشان با آن کشتی اختصاصی در دریای دل انگیز شمال.کابین هایش مجلل است و میهمانانی های شام پر از شر و شور.اما روزهای هفته که می گذرد،بادهای سردی عرشه ی کشتی را شلاق می زنند،آسمان خاکستری می شود و لو چیزی می بیند که آن را فقط می توان کابوسی عجیب تلقی کرد...

پشت جلد همینطور نوشته که طرفدارای دختری در قطار (اثر پائولا هاوکینز .۴۶ ساله.اهل زیمبابوه.خیلیم بهش میاد نویسنده باشه😍)از این کتاب خوششون میاد..ولی حقیقتا زنی در کابین خیلی بهتر از دختری در قطاره و داستان پرکشش تر و جذاب تری داره و ریتمش تنده و دیگه اینکه حوصلتون رو سر نمی بره!..ف جان یه روزه خوندش ولی من یه کم طول کشید تمومش کنم به خاطر مشغله های فراوانم🙈😂.در حالی می خوندمش که از در و دیوار این خونه و کوچه و شهر و انگار کل کائنات صدای نوحه و دسته و عزاداری میومد و میاد.جا داره بگم که من با اومدن دسته ها تو خیابونا و کوچه ها مخالفم و به نظرم اصلا کار درستی نیست.

خب یکم به داستان بپردازم..توی داستان یه شخصیتی هست به اسم ریچارد که معتقده همه باید قبل از مرگشون شفق قطبی رو ببینن..اسمش کاملا آشنا بود برام چون تو دبیرستان داشتیمش ولی خب واقعا هیچی از نحوه ی ایجادش یادم نبود..تو ویکی پدیا در تعریفش نوشته پدیده ی ظهور نور های رنگین و متحرک در آسمان شب است و معمولا در عرض های نزدیک به دو قطب زمین بر اثر برخورد ذرات باردار باد خورشیدی و یونیزه شدن مولکول های موجود در یونوسفر زمین به وجود می آید.خودمم از قسمت آخرش چیزی نفهمیدم ولی قشنگه ببینیدش:

شفق قطبی
توی کتاب توی نروژ این پدیده دیده شد.یکی از پسرای فامیل نروژ درس میخونه..خوش به حالش اون حتما دیدتش..من نروژ تو لیست سفرام نبود ولی بعد از این قضیه سعی میکنم اون وسطا یه جایی جاش بدم😁

یه جمله با حال دیگه هم از کتاب یادداشت کردم:
من فکر می کنم هر کسی وظیفه شه که تا آخرین ذره خوشی رو از زندگی بکشه بیرون،این طور فکر نمی کنین؟


چرا فکر میکنم.ذات زندگی تلخه.برای اینکه این دونستن دیوونه ت نکنه..فکر اینکه بالاخره میمیری و از بعد از اون هیچ خبری نداری افسرده و نابودت نکنه،باید بلند بخندی و تا میشه لذت ببری.

  • مغز بادوم