روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنان که پای به برف فرو شود به عشق فرو شدم.

#تذکره الاولیا

#عطار نیشابوری

#ذکر بایزید بسطامی


بساطمو پهن کردم کنار شوفاژ..فریدون فروغی تو گوشم هی میگه " دیگه فریاد رسی نیست، آسمون ابری شده.."..کتابا منتظرن..خواب فراریه..منم با تنبل درونم میجنگم..گاهی هم یاد تو میکنم..کجایی الان؟..به من فکر میکنی؟..من اعتراف میکنم که فقط شبا یادت میوفتم اونم گاهی..تو هم راحت باش:)..به موقع بیا عزیزم ;;)

  • مغز بادوم
داشتم تعریف میکردم که هانی چجوری رمزی جلویِ من به عمو گفته بیست و یکسالم میشه که بابا گفت مگه بیست و یک سالت شد؟..آره قربونت برم بیست و یکسالم شد..بابایی کلی موهات سفیدتر شده..کلی صورتت شکسته تر شده..کی باور میکنه تو هنوز پنجاه ساله هم نشدی قربونت برم؟..دلم برات تنگ شده بابا..حالت مثلِ یه موج سیسنوسی شده..الان خوبی،سرحالی..دو روز بعد دوباره تو سرپایینی موجی..انگار که دوباره یادت میوفته..ای کاش فراموش میکردی..هم تو هم ما..
پنج شیش ماه پیش فکر میکردم دووم نمیاریم..مگه میشد از وسط اون کابوس زنده بیایم بیرون؟..شد..تونستیم..حالا کنار هم میخندیم..زندگی میکنیم..دیگه مثل قبل نیستیم..مثل پارسال پیارسال نیستیم..ولی بابا تو باش، تو خوب باش، تو بخند، بقیه چیزا فدای سرت..فدای سرت که..بابا.. عاشقتم من
  • مغز بادوم

مگر می شود در یک نقطه ماند؟ مگر میتوان؟ تا کی و تا چند می توانی چون سگی کتک خورده درون لانه ات کز کنی؟ در این دنیای بزرگ، جایی هم آخر برای تو هست. راهی هم آخر برای تو هست. درِ زندگانی را که گِل نگرفته اند!

#جایِ خالی سلوچ.محمود دولت آبادی

#یک ذره بزرگتر شدم ۱


  • مغز بادوم

و قسم به گل و کتاب.


  • مغز بادوم

قلبم تیکه پاره شد برای هاجر ..هاجر  بیچاره یِ عزیزِ من!..هاجر؛دخترکِ بیچاره ی مِرگان و سلوچ که به حجله ی علی گناو رفت..بله من تازه امروز از میانترم ها فارغ شدم و برگشتم وسط زندگی مِرگان!

طبق معمول اعصاب ندارم. کلی فکر و کار و درس و نقشه های جورواجور دارم، که باید بهشون سروسامون بدم. بیست سالگی روزای آخرشو طی میکنه و سراسر استرسم از آینده و سرعت گذر زمان..روز تولدم خونه خواهم بود و این دلگرمی بزرگیه.. هنوز اهداف بیست و یکسالگی رو مکتوب نکردم..این روزا کلی وقت با دوستان و هانی میگذرونم و خب این خوبه ولی من واقعا به چند ساعتی تنهایی مطلق در روز نیاز دارم.

غرق زندگی شو..با تمام وجودت حس کن زنده بودنت رو..عمیق نفس بکش..شاید همین لحظه ی بعد طناب پاره بشه!

  • مغز بادوم

این زندگی پر کاهی نمی ارزد...

  • مغز بادوم
_ادراک سهمگین این واقعیت که هیچ اتصالی میان من و تو نیست_
#خط سوم
  • مغز بادوم
خیلی نامردیه که تا دوشنبه هیچ گزینه ای به جز درس خوندن پیش روم نیست:/
  • مغز بادوم

دم بیرون رفتن با فری جون بحثش شد. بیرون که رفتیم هم اون گریه میکرد هم آسمون. برگای پاییزی درختا تو آب بارون غرق شده بودن. با باد برای نگه داشتن چتر پنج رنگمون میجنگیدم و این فکر تو سرم وول میخورد که خوشبختی وقتی میاد سراغم که همه ی سختی ها رو با جون و دل بپذیرم. ادامه راه تا شهدا رو در سکوت و با پریدن گاه به گاه از روی چاله های آب گذروندیم. سعی کردم بخندونمش ولی بی فایده بود. ما خیلی شبیه همیم. گرمای توی کافه که خورد تو صورتم تازه فهمیدم بیرون چقدر سردم بوده. تو کافه به حرف اومد و از ترسش از آینده گفت و بازم چشماش خیس شد. گفتم این اشکا به پنه نمیخوره، برم دو تا قهوه سفارش بدم؟ و بالاخره خندید. ما خیلی شبیه همیم. با حس خوشایند سیری از کافه زدیم بیرون. و باز بارون و باز سرما. این دفعه طاقت نیوردم گفتم سردمه. گرمای تاکسی رو که تو بغل گرفتم، گوشم که به آهنگ آشنا خورد، همونطور که حرکت قطره های بارون روی شیشه رو دنبال میکردم فکر کردم که همه چی درست نیست، دلیل برای نگران بودنم کم نیست کار انجام نشده فراوونه ولی من خوشبختم. من زنده ام. من احساس میکنم که زنده ام . تا اون پسر بچه زد به شیشه. که معصومیتش قلبم لرزوند. اون حس پر از غم همیشگی سر تا پامو گرفت. دیگه اثری از حس خوشبختی نموند.حالا که دوتامون زیر پتو با گوشی هامون آروم گرفتیم و اون به استوری هم کلاسی هاش بلند بلند میخنده و من با لاک آبی جدیدی که خریدم ناخنامو رنگ میکنم انگار باز خوشبختی بهمون نزدیکه.

  • مغز بادوم
شروع کردن انجام کارهای عقب افتاده با خودمه ولی تموم شدنشون انگار نیاز به معجزه داره!

+حالا اگه یه وقت تو خیابون ببینمت، میدونم تو تنفرانگیزِ دوستداشتنی خودمی.
  • مغز بادوم