روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

روزهایم با کتاب

کتاب ها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و معدودی دیگر را باید خوب جوید و هضم کرد.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

فرار اودیسه وار مردی از کره ی شمالی به سوی آزادی

این کتاب هم از نمایشگاه کتاب امسال سر از کتابخونه ی ما درآورد.کتاب همان طور که از عنوانش مشخصه داستان فرار مردی به نام شین دوک هیوک رو از یکی از اردوگاه های کار کره ی شمالی روایت می کنه.داستان برای من به شدت جذاب و پر از لحظاتی بود که از شدت تعجب دست از خوندن کشیدم و با خودم گفتم : واقعا؟..مگه میشه

من از کره شمالی تقریبا چیزی نمی دونستم فقط در حد خبر هایی که توی اخبار ایران از موفقیت هاشون توی ساخت و پرتاب موشک گاها گفته میشه و چیز دیگه ای که می دونستم این بود که کره ی شمالی یه کشور کمونیستیه.وقتی کتاب رو خوندم متوجه وجود اردوگاه های کار فراوونی که دولت کره ی شمالی ایجاد کرده و توشون به مردم خودش خیانت میکنه شدم.نوشته ی پشت جلد کتاب اینه:

اردوگاه های زندانیان سیاسی کره ی شمالی دو برابر گولاگ های استالین و دوازده برابر اردوگاه های نازی ها عمر دارند.هیچ کسی که در آنها به دنیا آمده،فرار نکرده است،هیچ کس جز شین دونگ هیوک.

فرار از اردوگاه 14،از طریق داستان تکان دهنده ی حبس و فرار شگفت انگیز شین اسرار تمامیت خواه ترین حکومت جهان را افشا می کند.شین چیزی از وجود تمدن نمی دانست-او مادرش را رقیبی برای غذا می دید،نگهبانان او را یک خبرچین بار آوردند و شاهد اعدام مادر و برادرش بود.همه کیم جونگ ایل را می شناختند اما کشورش را نه. این کشور گرسنه ،ورشکسته و مجهز به سلاح اتمی است و بین 150000 تا 200000 نفر به عنوان برده در اردوگاه های زندانیان سیاسی اش کار می کنند.

این کتاب با تمرکز بر داستان این جوان شگفت انگیز که در امنیتی ترین زندان امنیتی ترین کشور دنیا رشد کرده،اسرار مخفی این کشور را افشا می کند.فرار از ازدوگاه 14 خاطراتی بی نظیر است از یکی از تاریک ترین کشورهای جهان.این کتاب داستان تحمل ،شجاعت ،بقا و امید است.



تاریخ هایی که توی کتاب بهشون اشاره میشه اصلا دور نیستن و این برای من خیلی تعجب برانگیز بود مثلا جایی میگه در قحطی که در دهه ی 1990 اتفاق افتاد رفتگران با چرخ دستی های چوبی به ایستگاه ها سرکشی می کردند و جنازه ها را بر می داشتند شایعات زیادی از همنوع خواری پخش می شد که براساس آن ناقلان ادعا می کردند کودکانی را که اطراف ایستگاه می پلکیدند به خاطر گوشت شان بی هوش می کردند،می کشتند و سلاخی شان می کردند.

مطلب دیگه ای که حین خوندن کتاب توجهم رو جلب کرد اینه که من دوری و نزدیکی همه ی تاریخ ها رو با دسامبر 1997 میسنجم.تاریخی که خودم به دنیا اومدم.در واقع هیچ تاریخ میلادی مهم دیگه ای رو حفظ نیستم حتی جنگ های جهانی رو.یه تاریخ میلادی که از این کتاب یادگرفتم ژانویه 1950هست.سالی که جنگ دو کره با تجاوز و حمله ی غافلگیرانه کره ی شمالی آغاز شد جنگی که خانواده های بسیاری رو از هم جدا کرد.

این کتاب قاعدتا روح لطیفی نداره شکنجه هایی که توی اردوگاه برای شین و اطرافیانش اتفاق افتاد به طور کامل توضیح داده میشه.من درباره ی اسارت قبلا یه کتاب خوندم.کتاب پایی که جا ماند نوشته ی سید ناصر حسینی پور.عید 95 که من و بابا خونه موندیم که من برای کنکور درس بخونم میذاشتمش لای شیمی مبتکران و می خوندمش.با اون کتاب من کلی گریه کردم به خصوص که اون زمان اعتقادات مذهبیم خیلی بیشتر از الان بود.شکنجه هایی که تو فرار از اردوگاه توصیف میشه به مراتب بدتر از پایی که جا ماند هستند.

این کتاب در واقع نمونه ی واقعی از جامعه ای هست که توی کتاب ۱۹۸۴به تصویر کشیده میشه.یه جاهایی  از کتاب به این فکر کردم که اون چه به مردم زندانی تو اردوگاه های کره ی شمالی به طور کلی میگذره اگر بیشتر از واقعه ی عاشورا تلخ و اندوهبار نباشه کمتر هم نیست.

در نهایت بگم که کتاب نوشته ی بلین هاردن روزنامه نگار و نویسنده ی 65 ساله ی آمریکایی هست که به نظرم سال 2012 منتشر شده.



از احوال خودم هم که شب های اخیر رو تو مسجد و هیئت گذروندم و گاها وسط مداحی ها به این فکر کردم که من اینجا چی کار میکنم؟و مهمتر اینکه برای چی گریه میکنم؟

دیشب متن سخنرانی شهید بهشتی تو تاسوعای 1345 رو خوندم.روایت اونچه که باعث وقوع واقعه ی عاشورا شد.تفکر و سیاستی که امام حسین برای اونچه که انجام داد داشت رو توضیح داده بود در واقع روایت تاریخیه بدون سعی در سو استفاده از احساسات آدم.به کسی که مثل خودم یادش نمیاد که اصل قضیه چی بود خوندنش رو توصیه میکنم. 

لحظه های جذاب در هیئت برای من:یه مادر برای سرگرم کردن بچه ش انیمیشن بچه رئیس رو تو گوشیش پلی کرده بود منم یواشکی نگاه می کردم خنده ام میگرفت.یه بچه کوچولو هم تو تاریکی اشتباهی فکر کرد من مامانشم اومد نشست رو پام می خواستم بخورمش.یه دختر بچه ام دیشب عروسکش رو آورده بود وقتی میخواست بدتش به مامانش بره آب بخوره گفت مراقب باش بچه م خوابه..امشبم نخوابیدن عصر رو بهونه کردم و گفتم من نمیام بعد مامی گفت امشب به خاطر امام حسین بیا..بش گفتم مگه دیشب برای تو اومدم که امشب برای امام حسین بیام..دیر شده بود دیگه زیاد بهم گیر نداد رفت..واقعا من به چی اعتقاد دارم خودمم نمی دونم.

یه حرکت مخفی هم هفته پیش زدم..خودم هنوز براش ذوق میکنم...رفتم آزمایشم نشون دکترم بدم نمیدونم از کدوم دنده پاشده بود فقط آمپول نوشت..منم نسخه رو نگرفتم اومدم خونه به مامان گفتم دکتر گفت همون قرص قبلیا رو بخور..خوبه که دفترچه  بیمه آدم یه چیز شخصیه!


خوندن کتاب فرار از اردوگاه 14 به شدت توصیه میشه.


  • مغز بادوم